Sunday, May 28, 2006

I'm back.

Thursday, December 05, 2002

...مارا بس. آنقدرها هم ن�س عميقي نبود خداوكيلي. شايد يه وقت ديكه،يه اسم ديگه، يه خورده هم جديتر.ياحق.

Tuesday, December 03, 2002

تجربة خوبي بود ولي بايد تمامش كنم. شايد وقتي ديگر با نامي ديگر. يا حق.


عليرضا

Thursday, November 21, 2002

5 يا 6 بار سعي مي كردم ولي نميشد. كتاب بد شروعيست اين دكتر ژيواگو. آخرش تو يه مسا�رت، جايي كه گاهي از زور ناچاري هر ورق پاره اي كه دستم برسه هم ميخونم، با خودم بردمش .خوندم و مست شدم.

Saturday, November 09, 2002

شب بدي بود. از وقتي مامان تل�ن زد كه ؛براي خداحا�ظي بيا؛ تا وقتي دست نحي�؛آقا جان؛ تو دستم كاملا سرد شد، طولاني ترين دو ساعت عمرمو گذروندم. تنها مرده اي بود كه دستشو بوسيدم.

Tuesday, November 05, 2002

آنچه بين شبح و من قلمي شد بر سر آنچه سلطان بانو نوشت و شبح را خوش نيامد.


� شبح عزيز،
ميگويند �ضانوردي معرو�( كه نامش را به خاطر ندارم) در بازگشت بزمين در پاسخ پرسشگري كه ازو جالبترين مشاهده اش را در �ضا ميپرسيد گ�ت :� وقتي از آن بالا بزمين نگاه ميكردم خشكيهاي يكپارچه اي ديدم كه هيچ خط و مرزي بين آنها نبود “. آن خطوط حقيقي نيستند . آنها علامتهايي قراردادي و ساختة دست نوع بشرند. چه بخواهي و چه نخواهي انسان آينده را وطني جز تمام اين سياره نخواهد بود. دور نيست روزي كه آدميان براي اينهمه مرا�عه و خونريزي و هزار مصيبت ديگر كه اين خطوط برايشان به ارمغان آورده چاره اي بكنند. آنگاه من و تو“گاندي “، “حا�ظ “،“ گوته “ و “ مادر ترزا “ را هموطن خواهيم شمرد و بآنان ا�تخار خواهيم كرد و مجبور نخواهيم بود بخاطر نامردماني كه درين ملك بر سر خشت ا�تاده اند شرمسار شويم. اما تا آن زمان ، بگذار بهار و ديگران در مورد زندگي و بودن خود كه هديه ايست كه تنها يك بار به هر كدامشان داده ميشود خود تصميم بگيرند. گويا اين شعر از سعدي بزرگ باشد كه: “ نتوان مرد به سختي كه من اينجا زادم�
بسيار دوستت دارم- عليرضا


علی رضای عزیز!(60)
به قول ندا زیبا گ�تی! اما نمیدانم چرا من مخاطبات بودم! به عکس ترو�و کنار ص�حهام نگاه کن! دارد به کسانی که انگ ناسیونالیست بودن به شبح میزنند میخندد(البته تو این انگ را نزدی) وقتی تروقو کارگردان �رانسوی آن جاست یعنی این که من دقیقا تمام حر� تو را در بیهوده بودن این مرزها قبول دارم و آرزوی (و البته یقین علمیام) من هم مانند تو این است که روزی این مرزها برداشته شود.
حالا یک سوآل: آیا اگر من بگویم "هرگز در �لان مرز زندهگی نخواهم کرد!" این مرزها را تایید نمیکنم؟ آیا اگر من بگوییم:"این جا که خونهی منه آزاده اله بله ولی اونجای که خونه ی توست �لان و بیساره" این مرزها را تایید نمیکنم.
جهان بدون مرز بیشک روزی تحقق خواهد یا�ت اما تا آنروز "ناسیونال شوونیسم" و "وطنستیزی" هر دو دوسوی یک سکه هستند از هرکدام شروع کنی به دیگری میرسی




شبح عزيز،
من نيز چون تو آنچه را “ ناسيونال شوونيسم� و�وطن ستيزي� مينامند دوروي يك سكه ميدانم و هر دو را سخت دشمنم،اما از جملة “هرگز در �لان مرز زندگي نخواهم كرد� بر خلا� تو بوي وطن ستيزي يا مرز محوري استشمام نميكنم. گويندة اين جمله براي من و تو ناآشنا نيست . گمان ندارم در قلب او جنگ و ستيزي با زادبوم خود و ساكنان آن باشد همچنان كه شك ندارم كه چون من و تو از هيچ مرزبندي بين آدميان خرسند نخواهد شد. �.
دوستدار-عليرضا




علیرضای عزیز!
یک بار دیگر این جمله را بخوان:
بهار نازنین! تو از تبار مایی تبار خود را به رایگان به حراج مگذار سگانی که گازت گر�تهاند را خواهیم راند... با ا�تخار بگویی: من یک انسان آزادهی ایرانی هستم؛ خانهام گو، هر کجا که میخواهد باشد.
میبینی با چه احساس نابی نوشته شده است. اما با کجسلقهگی تمام واژهی "ا�تخار" برجسته شد. درصورتی که کاملا جایگاه این واژه در این جمله مشخص است و برمیگردد به همان حقارتی که به ما تحمیل شده است.
توجه داشته باش که در نوشتهی بهار او با ا�تخار از خانهاش در کانادا یاد کرده بود و من دارم میگویم روزی این سگان را بیرون میکنیم تا تو به این که یک انسان آزاد ایرانی هستی ا�تخار کنی نه ماننده حالا که به یک مهاجر کانادایی بودن داری ا�تخار میکنی.
به هرحال من به داشتن دوست �هیمی چون تو ا�تخار میکنم





از كلاممان تير زهرآگين نسازيم كه حي� است آنچه ميتواند روشنگر مغزي باشد , شكننده قلبي گردد....و انتظار از ميزباني چون تو از همه بيشتر است ,شبح عزيز.


علیرضای عزیز نظر 105!
از راهنماییات ممنونم. حق با توست من کمی تیر زهرآگین پرتاب کردم و شایسته نبود.

Tuesday, October 22, 2002

بدا بحال مردي كه بميرد بدون اينكه عشق خود را به موجودي هديه كند.

This page is powered by Blogger. Isn't yours?